ديروز بود و امروز هست وفردا ميشود
دلم براي ديروز تنگ است.
دلم به امروز كاري ندارد.
دلم براي فردا لحظه شماري ميكند.
ولي انگار تمام فرداها كم كم امروز و ديروز ميشد
و تمام آرزوها در زير فردا ها مدفون
گويي تمام شاديها در يك چشم بهم زدن تمام ميشد
و اين غصه ها بودن كه همدم دقايم ميشدن
بي شك در دنياي آرزوهايم طلسم شده بودم
و اين جادوگر شهر غم بود كه بر من پيروز شده بود
بايد كسي باشد يا لاقل چيزي براي رهايي از اين طلسم
ساعتها فكر كردم ودر اخر يك راه حل
چشمانم كم كمك بسته ميشد و ديگر سويي نداشت
و باز ميرفتم به سوي فردايي ديگرtit for tat